تبليغاتX
تسنیم
تسنیم
(خارج از محدوده)

آزمون هوش
 آرش شريف زاده عبدی
 
مسئله 1 - فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند. راننده چند سال دارد؟ 
مسئله 2 - پنج کلاغ روی درختی نشسته اند، 3 تا از آنها در شرف پرواز هستند. حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟
مسئله 3 - چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد؟
مسئله 4 - شیب یک طرف پشت بام شیروانی شکلی، شصت درجه است و طرف دیگر 30 درجه است. خروسی روی این پشت بام تخم گذاشته است. تخم به کدام سمت پرت می شود؟
مسئله 5 - این سوال حقوقی است. هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند، بازمانده ها را کجا دفن می کنند؟
مسئله 6 - من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30 تومان می شود. اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد. چطور؟
.
.
.
.
.
.
.
.
پاسخ ها:
.
.
.
.
.
.
۰
۰
۰
.
مسئله 1 - راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد. چون جمله اول سوال می گوید "تصور کنید که راننده اتوبوس هستید."
مسئله 2 - همه کلاغ ها، چون آنها فقط "در شرف پرواز" هستند و هنوز از روی درخت بلند نشده اند. (اگر جواب شما 2=3-5 بوده بدانید دوباره محاسبات جلوی تفکرتان را گرفته است.)
مسئله 3 - هیچ. آن نوح بود که حیوانات را به کشتی برد و نه موسی ("چه تعداد" جلوی فکر کردن شما را گرفته است.)
مسئله 4 - هیچ کدام. خروس ها که تخم نمی گذارند.اگر شما سعی کردید جواب توسط محاسبات و مقایسه اعداد بدست آورید، شما دوباره به وسیله اعداد منحرف شدید.
مسئله 5 - بازمانده ها را دفن نمی کنند. آنها جان سالم بدر برده اند. شما به وسیله کلمات حقوقی و دفن کردن منحرف شده اید.
مسئله 6 - یک 25 تومانی و یک 5 تومانی. به یاد بیاورید ( فقط یکی از آنها ) نباید 25 تومانی باشد و همین طور هم هست. یک سکه 5 تومانی داریم. شما با عبارت "یکی از آنها نباید …" فریب خوردید.



نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط دانشجو

درس اوّل


انديشه، تدبّر، تفكّر

 أَلا لا خَيْرَ فى عِلم لَيْسَ فيهِ تَفَهُّمٌ

أَلا لا خَيْرَ فى قَرَائة لَيْسَ فيْها تَدَبُرٌ

أَلا لا خَيْرَ فى عِبادَة لَيْسَ فيْها تَفَكُّرٌ(1)

ترجمه

آگاه باشيد: دانشى كه در آن انديشه نيست سودى ندارد!

آگاه باشيد: تلاوت قرآن كه در آن تدبّر نباشد نفعى ندارد!

آگاه باشيد: عبادتى كه در آن تفكّر نيست بى اثر است!

 شرح كوتاه

   انباشتن مغز از فرمول هاى علمى، و قوانين منطقى و اصول فلسفى و هرگونه دانشى مادامى كه با انديشه صحيح، و جهان بينى روشن، و آشنايى با اصول زندگى انسانى، هماهنگ نباشد بسيار كم اثر است. همان طور كه خواندن آيات شريفه قرآن اگر با تدّبر و دقّت در عمق معانى آن همراه نباشد تأثير آن ناچيز است، و عباداتى كه نور تفكّر و عقل بر آن نتابد جسمى است بى روح، و فاقد اثر عالى تربيتى است.

1.       از كتاب كافى جلد 1، صفحه 36 و تحف العقول.

 


درس دوّم

پيمانه تدبير

 امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:

صَلاحُ حالِ التّعايُشِ وَ التَّعاشُرِ مِلاَمِكْيال ثُلْثَاهُ فِطْنَةٌ وَثُلْثَهُ تَغافُلٌ(1)

ترجمه

اصلاح وضع زندگى و معاشرت با پيمانه اى انجام مى شود كه دو سوّم آن هوشيارى است و يك سوّم آن بى اعتنايى و تغافل!

 شرح كوتاه

 هيچ كارى بدون مطالعه و نقشه و هوشيارى سر نمى گيرد، همچنين هيچ كارى بدون بى اعتنايى هم به سامان نمى رسد. به تعبير بهتر و روشنتر: اگر ما بخواهيم بدون مطالعه و دقت كار كنيم مواجه با شكست خواهيم شد ولى اگر بخواهيم براى تمام احتمالات ممكن و حوادث پيش بينى نشده به هنگام انجام كارها خود را معطل سازيم به اين آسانى قادر بر انجام كارى نيستيم و براى يك كار بايد سال ها مطالعه كنيم، و نيز براى انتخاب دوست و شريك و همسر و مانند آن، لذا فرمود دو سوّم دقّت و يك سوّم بى اعتنايى.

1. از كتاب تحف العقول، صفحه 267.


درس سوّم

در غذاى جسم سختگيرند اما...

امام حسن(عليه السلام) مى فرمايد:

عَجِبْتُ لِمَنْ يَتَفَكَّرُ فى مَأْكُولِه كَيْفَ لا يَتَفَكَّرُ فى مَعْقُولِهِ، فَيُجَنِّبُ بَطْنَهُ ما يُؤْذيهِ وَيُودِعُ صَدْرَهُ ما يُرْدِيهِ(1)

ترجمه

عجب دارم از آنها كه به غذاى جسم خود مى انديشند; امّا به غذاى روح خود نمى انديشند، خوراك ناراحت كننده از شكم دور مى دارند; امّا قلب خود را با مطالب هلاكت زا آكنده مى كنند.

 شرح كوتاه

همان طور كه پيشواى بزرگ ما فرموده مردم معمولا در غذاى جسمانى خود سختگيرند جز در پرتو نور چراغ دست به سفره نمى برند، و جز با چشم باز لقمه بر نمى گيرند، از غذاهاى مشكوك مى پرهيزند، و بعضى هزار گونه نكات بهداشتى را در تغذيه جسم رعايت مى كنند.

امّا در غذاى جان، با چشم بسته، در لابه لاى ظلمت هاى بى خبرى، هرگونه غذاى فكرى مشكوكى را در درون جان خود مى ريزند، گفتار دوستان نامناسب، مطبوعات بدآموز، تبليغات مشكوك يا مسموم همه را به آسانى مى پذيرند و اين جاى بسيار شگفتى است.

1. سفينة البحار ماده طعم.

            ادامه دارد....




نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم مهر 1388 توسط دانشجو

 

آزمون خود شناسی تبتی:


اعتقاد ات تبتی ها به شناخت درون بسیار جالب است تا جایی كه اگر كسی زمان تولد خود را بدقت حتی به ساعت و ثانیه بداند تسلسل روح وی را در كالبد ها ی گذشته و آینده تشخیص خواهند داد.
این یكی از آزمونهای دلای لاما( از كاهنان برجسته آنهاست ) است برای این آزمون زمان بگذارید
از آن لذت خواهید برد. دلای لاما توصیه میكند كه آن را بخوانید چرا كه برایتان مفید است.

فقط 4 سوال

·        پاسخها روشنگر خواهند بود

·        صادق باشید و پاسخها را پیشتر از جواب دادن نبینید

·        ذهن همانند چتر میماند وقتی خوب كار میكند كه كاملا باز شود

·        تقلب نكنید

·        قبل از آغاز آزمون یك آرزو كنید

·        بترتیب به سوالات جواب دهید

·        فقط 4 سوال پرسیده خواهد شد و اگر قبل از پاسخ ؛جوابها را ببینید آزمون بخوبی شما را هدایت نخواهد كرد

·        به آرامی پیش بروید و حوصله بخرج دهید

·        یك قلم و كاغذ آماده كنید

در انتها به پاسخهای داده شده نیاز خواهید داشت.این یك پرسشنامه صادقانه است كه به شما چیزهایی

درباره واقعیت درونتان خواهد گفت.

·        به هر سوال فقط یك پاسخ بدهید

·        اولین چیزی كه به ذهنتان خطور میكند بهترین است

·        به یاد داشته باشید هیچ كس غیر از خودتان نباید پاسخها و نتایج را ببیند.

سوال اول- حیوانات زیر را بترتیب دلخواه مرتب كنید

گاو، پلنگ، گوسفند ، اسب ، خوك

سوال دوم- درمورد هركدام كلمه ایی بنویسید كه آنرا تشریح كند

سگ ، گربه، موش ، قهوه ، دریا

سوال سوم- درباره كسی فكر كنید كه برایتان مهم است و شما را میشناسد.و میتوانید او را به رنگی اختصاص دهید.پاسخ خود را دوبار تكرار نكنید .هر رنگ را فقط به یك نفر اختصاص دهید.

زرد ، پرتقالی ،قرمز ، سفید ، سبز

سوال چهارم- یك عدد بنویسید-روزهفته مورد علاقه خود را بنویسید

در انتها

مطمئن هستید این پاسخها صحیح هستند باز هم مرور كنید تا مطمئن شوید

قبل از خواندن جوابها آرزوی خود را تكرار كنید.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

 

 

پاسخ ها

1

·        گاو: پیشرواست

·        پلنگ : غرور و افتخار است

·        گوسفند : عشق است

·        اسب : خانواده است

·        خوك : پول است

2

·        توصیف شما از سگ شخصیت شماست

·        توصیف گربه همان توصیف شریك شماست

·        موش توصیف دشمن شماست

·        قهوه نگاه شما به میل جنسی است

·        دریا زندگی شخصی شما را نشان میدهد

3

·        زرد: كسی كه هرگز فراموش نمیكنید

·        نارنجی: كسی كه شما او را دوست واقعی میدانید

·        قرمز: كسی كه شما او را واقعا دوست دارید

·        سفید : روح دوم شما

·        سبز :كسی كه در لحظات حساس زندگی او را بخاطر خواهید داشت

4

·       0-4 زندگی شما بتدریج و آرامی رشد خواهد كرد

·       5-19 زندگی شما برابر علاقه شما رشد خواهد كرد

·        10-14شما تا 3 هفته دیگر 5 واقعه غیر منتظره خواهید داشت

·        15به بالا زندگی شما با سرعت بسیاری رشد خواهد كرد و آرزوی شما محقق خواهد شد

باید به تعداد عددی كه آرزو كرده اید این پیام را برای افراد بفرستید. و آرزوی شما در پایان روزی كه دوست داشتید برآورده میشود

این آنچیزی است كه دلای لاما میگفت هزاران سال در لحظه ایی برای رسیدن به مفهوم جمله بالا بخوان و بیاندیش -تبتی ها عقیده دارند این پیام را نباید بدور انداخت.

آنها عقیده دارند فرشته عجایب موسوم به مانترا از دستان دارنده این پیام پس از 96 ساعت بیرون خواهد آمد و یك موقعیت شگفت انگیز خواهید داشت.

آنها معتقدند دلای لاما راست گفت و اگر كسی به این موضوع اعتقاد ندارد كافی است این پیام را به 5 نفر بدهد تا درستی آنرا درك كندچرا كه بزودی برایش یك اتفاق جالب و شگفت انگیز رخ خواهد داد.

 




نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط دانشجو

 

 تست خودشناسي فرويد:

 

این یک تست روانشناسی است که توسط زیگموند فروید طراحی شده.

فرض کنید که در خانه هستید و پنج اتفاق زیر همزمان پیش میاد

1-
تلفن زنگ میزنه

2-
بچه تان گریه میکنه

3-
یکی داره در خونه رو می زنه و صداتون میکنه

4-
لباس ها را بیرون روی طناب پهن کرده اید و بارون میگیره

5-
شیر آب رو در آشپز خانه باز گذاشتید و آب داره سر ریزمیشه

خب حالا با این وضعیت شما به ترتیب کدوم کارها رو انجام میدید؟ یعنی ازشماره ی 1 تا 5 رو با چه اولویتی انجام میدید؟



اولویت های خودتونو تعیین کنید و برای تحلیلش پایین صفحه رو ببینید.

 هر یک از 5 مورد بالا نشون دهنده یکی از جنبه های زندگی شماست.

1-
زنگ تلفن، نشونه شغل و کار شماست.

2-
گریه بچه، نشون دهنده خانواده است.

3-
زنگ در خونه، نشون دهنده دوستان شماست.

4-
لباسها، نشون دهنده پول هستن.

5-
سر رفتن آب، نشون دهنده میل جنسی هست.


ترتیب انتخاب های شما نشون دهنده اولویت های ذهن شما در زندگیه.
 




نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط دانشجو

 

 

یک زن فوق العاده باهوش!

 

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد. قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم. خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم! خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند. خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند دشد. آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد. خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین!!

 

 

زوج عاشق:

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.


زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم.

فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!


حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!

 




نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط دانشجو
  


برای همه عزیزانم در تسنیم


نوشته شده در تاريخ جمعه نهم مرداد 1388 توسط دانشجو

سلام

چند ساله قبل تو باغچه  دانشكده بذري كاشته شد ، بذر رشد كرد سر از خاك بيرون آورد و بزرگ و بزرگتر شد اونقدر كه طي مدت كوتاهي درخت تنومندي شد اونقدر تنومند و قوي و افراشته كه حتي از خونه هاي دانشجوها هم قابل ديدن بودن، خوب سايه اين درخت رو سر خيليا افتاده بوداز جمله تعدادي از  بوته هاي اطراف خصوصا يه سري از علفهاي خود رو(منظورم خس و خاشاك نيست) و درختايي كه رشدشون تا مدت كوتاهي بود و بعدش متوقف شده بود.............درختي پر بار و پر ثمر كه  از ميوه هاش همه برداشت ميكردند ...خوبي اين درخت اين بود كه شاخه هاي قوي داشت  و ريشه هاي عميقي پيدا كرده بود حتي باد و طوفان اثري روي اون نداشت اگه شاخه ايي مي خواست شكسته بشه شاخه هاي ديگه مانع ميشدند...حتي چند بار با تبر و اره برقي به جونشون افتادن ولي كاري از پيش نبردند..گرچه گاهي شاخه ايي بارش رو ي شاخه ديگه مي افتاد ولي همه بخاطر حفظ اين درخت تحمل ميكردند.(و فراموش ميكردند  ديگه تو دلشون نمي موند!) چون هدف مهمتر بود....تبر بدستان راههاي مختلفي را براي قطع كردن اين درخت به كار مي بردند ولي هيچكدوم فايده ايي براشون نداشت...بعد از جلسات زيادي كه با هم داشتند تصميم گرفتند...حملاتشون سازماندهي شده  باشه....خوب برنامه اين بود.....تخريب ، توهين ، تهمت و شايعه از بيرون.................اختلاف از درون... .....حملات ايندفعه نه با تبر  و اره ......اين دفعه با يه جنگ نرم....... زمان مي گذشت.....جنگ نرم آغاز شده بود بدون اينكه خيليا بدونند.....شاخه ها ديگه نمي تونستند همديگه را تحمل كنند.......انگار اون سختيهايي را هم كه تحمل ميكردند رو دلشون مونده بود!!!!!!! حالا  ديگه اونها بدون نياز به تبر وتحمل مشقت ضربه زدن با تبر...تونسته بودند بعضي از شاخه هاي تنومند درختا بشكنند.......درخت كمي ضعيف شده بود ....حالا ديگه به اين فكر مي كردند كه ديگه وقت ضربه نهايي رسيده............................................(ولي  خبر نداشتندد كه درخت ريشه هاي قوي داره )

 

ديگه به روزاي پاياني كارم در تسنيم دارم نزديك ميشم و كادر جديد دارن آماده ميشن براي شروع فعاليت....تسنيم براي من يه دنيا كار ،سختي و موضوعهاي مختلف بود...ولي زيبا با تمام سختيهاش ...با تمام مشكلاتش.....با خاطرات تلخ و شيرين...البته ......هيچ چيزي حتي دعواهايي كه به خاطر تسنيم داشتيم به اندازه جدايي بعضي از همكاران تلخ نبود.....(ادامه نميدم)

 

جا داره از دوستان و همكاران خستگي ناپذير تشكر كنم

خانم آتشين

خانم افراسيابي

خانم بني آدم

خانم آهنچي

خانم رنجبر

آقاي اكبري راد

آقاي لطفي

و  خصوصا آقاي نصيري (...............................متنی که حذف شد..........................)

براي همه اين عزيزان آرزوي سلامتي ،  پيروزي و موفقيت را دارم...و مطمئن هستم با فعاليتي كه از اين افراد ديدم.....در آينده جزء افراد موفق خواهند شد..........

از اينكه متن پر از اشكال بنده را خونديد..ممنونم.........................

 

 كرم ابريشم

روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد. آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد كه خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد كه به پروانه كمك كند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد، اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود و از جپه او محافظت كند.
اما چنين نشد ! در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را زير زمين بخزد و هرگز نتوانست با بال هايش پرواز كند.
آن شخص مهربان نفهميد كه ...
محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود، تا با آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر مي كرد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم، فلج مي شديم به اندازه كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.
ما خواستیم و خداوند مشكلاتي سر راهمون قرار داد، تا قوي شویم.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم مرداد 1388 توسط دانشجو

تکنيک طوفان فکری

آيا تا به حال در جلسه‌اي بوده‌ايد كه در آن از آدم‌ها بخواهند در موردِ يك موضوعِ مشخص نظر بدهند؟ آيا خودِ شما هم ايده داشتيد؟ جلسه چه طور بود؟ چند تا ايده‌ جالب و غيرِ منتظره جمع شد؟ يك روز تعدادی از كاركنانِ يك شركتِ ساختمان‌سازي دورِ هم جمع شدند و تشكيلِ يك جلسه‌ فوري دادند. مسأله‌اي كه آن‌ها را دور هم جمع كرد، اين بود كه چطور مي‌توان وسايلِ ساختماني و بعد هم اثاثِ واحدهاي مسكوني را از طبقه‌ اول به طبقاتِ ديگرِ ساختمان رساند و اين كار را در كمترين وقت و به آسان‌ترين شكل انجام داد. بعد از اين‌كه همه‌ كاركنان نشستند، يك نفر از ميانِ جمع جلو رفت و يك ورق كاغذِ سفيد و يك مداد برداشت. از افراد خواست سكوت و نظمِ جلسه را رعايت كنند. او صورتِ مسأله را توضيح داد. سپس از همه خواست بدونِ اين‌كه كسي حرفِ ديگري را قطع كند، هر راه‌حلي كه براي اين مشكل به نظر مي‌رسد پيشنهاد كنند.

در ادامه مطلب بخوانید



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط دانشجو

مسابقه


یک روزنامه انگلستان مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد. سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند. تحت همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟
بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد، همه با تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است.

جواب او این بود : سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید.

 

بازمانده


تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.


اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: "خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟

"
چند روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.


وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........
چون در میان درد و رنج، دست خدا در کار زندگی مان است.


پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.


 
غرور

 

روزی درختی که شاخ و برگ زیادی داشت، برگهایش را اذیت میکرد و میگفت شما زندگیتان را مدیون من هستید و اگر من بخواهم میتوانم شما را بمیرانم. سپس شاخه هایش را تکان میداد تا برگها بریزند و برگها را به تمسخر میگرفت تا اینکه آخرین برگ از او خواست تا این کار را انجام ندهد و به او گفت که او نیز بدون برگ نمیتواند زنده بماند ولی درخت بی توجه به درخواست برگ آنقدر شاخه هایش را تکاند تا همان یک برگ نیز فرو افتاد. هیزم شکنی که از همان نزدیکی میگذشت با دیدن درختی بی برگ به گمان اینکه او مرده است به سویسش رفت و او را نقش زمین کرد. درخت کنار برگها سر شکسته به زمین افتاد.

درخت زندگیش را محتاج چند برگ بود ولی خودخواهیش او را نابود کرد.

 

یا حق




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 توسط دانشجو

منوچهر احترامي متولد سال 1320 بود كه در سن 67 سالگي بر اثر عارضه ی قلبی درگذشت.
احترامي رشته ادبي را در مدرسه دارالفنون خواند، رشته حقوق را در دانشکده حقوق و رشته قضايي را در دانشگاه تهران گذراند. وي بازنشسته سازمان مرکز آمار ايران است.
اولين مطلب طنزي که براي مجله توفيق فرستاد چاپ شد. او سابقه فعاليت در تهران‌مصور و فردوسي و گل‌آقا و مدتي هم در راديو و تلويزيون و برنامه‌هاي صبج جمعه، و شما و راديو را دارد.
کيومرث صابري فومني (گل‌آقا)، در جايي نوشته است كه به نثر و شعر او رشک مي‌برد اوچندين بار نثر استاد احترامي را به لحاظ قرص و محكمي به دانه‌هاي محكم ساچمه تشبيه مي‌كرد كه چنان كنار هم قرار مي‌گيرند كه يك ذره هم امكان تكان دادن آن وجود ندارد. صابري فومني اين را در بيان ميزان استحكام و پختگي نثر استاد احترامي مي‌گفت.
و ابوالفضل زرويي نصرآباد، قصايد او را به‌قوت قصايد کلاسيک ايران و طنزش را از بهترين و ماندگارترين نوشته‌ها مي‌داند.
در سال‌هاي اخير مرحوم احترامي در مراكز و نشست‌هاي بسياري همچون مؤسسه گل‌آقا، حوزه هنري، سازمان صدا وسيما و شب‌هاي بخارا مورد تجليل قرار گرفته بود.
داستان «حسني نگو يه دسته گل» از مهم‌ترين داستان‌هاي كودك احترامي و « طنز در تعزيه» از مهم‌ترين فعاليت‌هايش در زمينه تحقيقي است.

او نیز رفت...




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 توسط دانشجو

 

"طفیل هستی عشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری"

خدا گفت: زمين سردش است. چه كسي مي تواند زمين را گرم كند؟
ليلي گفت: من. خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي قلبش گذاشت... قلبش آتش گرفت. خدا لبخند زد، ليلي هم.
خدا گفت: شعله را خرج كن. زمينم را به آتش بكش. ليلي خود را به آتش كشيد، گر گرفت... اما مي ترسيد آتشش تمام شود. چيزي از خدا خواست... خدا اجابت كرد...
مجنون سررسيد و هيزم آتش ليلي شد. آتش زبانه كشيد، ماند، زمين خدا گرم شد...
خدا گفت: اگر ليلي نبود، زمين من هميشه سردش بود...
ليلي گفت: امانتيت زيادي داغ است. زيادي تند است. خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد، امانتيت را پس مي گيري؟
خدا گفت: خاكسترت را دوست دارم. خاكسترت را پس مي گيرم.
ليلي گفت: كاش مادر مي شدم، مجنون بچه اش را بغل مي كرد.
خدا گفت: مادري بهانهء عشق است، بهانهء سوختن؛ تو بي بهانه عاشقي، تو بي بهانه مي سوزي...
ليلي گفت: دلم زندگي مي خواهد، ساده، بي تاب، بي تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بي من مي ميري...
ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون، پايان قصه ام را عوض مي كني؟
خدا گفت: پايان قصه ات اشك است. اشك درياست؛ دريا تشنگي است و من تشنگي ام، تشنگي و آب. پاياني از اين قشنگتر بلدي؟
ليلي گريه كرد... تشنه تر شد...


هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید

"آن دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود"

هر چند راه او سخت و ناهموار باشد

و هر زمان بال های عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید

هر چند که تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش

عشق نه مالک است و نه مملوک

زیرا عشق برای عشق کافی است

"مطرب عشق این زند وقت سماع

 بندگی بند و خداوندی صداع"

جبران خلیل جبران




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 توسط دانشجو

گل آفتابگردان روبه نور می چرخد و آدمی رو به خدا


ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاك خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.
آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.
اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می كردم كه خورشید كوچكی بود
در زمین كه هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.
آفتابگردان به من گفت:
وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می كارد مطمئن است كه او خورشید را پیدا خواهد كرد.
آفتابگردان هیچوقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد.
اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را می داند.
او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید كاری ندارد.
او همه زندگیش را وقف نور می كند.
در نور به دنیا می آید و در نور می میرد نـــــــــور می خورد و نور می زاید.
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است.

آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.

بدون آفتاب، آفتابگردان می میرد و بدون خدا، انسان.
 
آفتابگردان گفت:
روزی كه آفتابگردان به آفتاب پیوندد دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند
و روزی كه تو به خدا برسی؛
دیگر ((تویی)) نمی ماند و گفت من فاصله هایم را با نور پر می كنم.
تو فاصله ها را چگونه پر می كنی؟
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.
گفت و گوی من و
او ناتمام ماند.
زیرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوییدمش بوی خورشید می داد.
تب داشت و عاشق بود. خدا حافظی كردم، داشتم می رفتم كه نسیمی رد شد و گفت:
نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد .

نام انسان آیا كسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟

آنوقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم ...


این گونه زندگی کن:

 

شاد اما دلسوز

ساده اما زیبا

مصمم اما بی خیال

مهربان اما جدی

صبور اما پر تلاش

سبز اما بی ریا

عاشق اما عاقل

 

عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار،از تنفر متنفر باش،به مهربانی مهر بورز،با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش!

همواره به خاطر بیاور در اوجی معین هرگز ابری وجود ندارد اگر زندگیت ابری است به این دلیل است که روحت آن قدر که باید بالا نرفته است.

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم آبان 1387 توسط دانشجو

قطاری به مقصد خدا می رفت . لحظه ای در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت:

مقصد ما خداست. کيست که با ما سفر کند؟

کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟

کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها برای گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بی شمار آدميان جز اندکي بر آن قطار سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد کسي کم مي شد. قطار می گذشت و سبک مي شد. زيرا سبکی قانون راه خداست.

قطاری که به مقصد خدا می رفت به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت : اينجا بهشت است.

مسافران بهشتی پياده شوند. اما اينجا ايستگاه آخرين نيست.

مسافرانی که پياده شدند. بهشتی شدند. امااندکی، باز هم ماندند. قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :

درود بر شما ، راز من همين بود.

آن که مرا می خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.

و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاری بود

و نه مسافری.

کتاب پيامبري از کنار خانه ما رد شد - عرفان نظر آهاري




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم آبان 1387 توسط دانشجو

                                                                

    

يك : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم .

دو : هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود

سه : اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .

چهار : دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .

پنج : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .

شش : هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود .

هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .

هشت : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.

نه : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي .

ده : به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

يازده : هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني .

دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

سيزده : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم مهر 1387 توسط دانشجو

 

تا حالا از خودتون پرسیدید چرا انگشت چهارم رو برا ی قرار گرفتن حلقه ی ازدواج انتخاب کرده اند؟

تو این پست  می تونین با یه آزمایش ساده علت این انتخاب رو متوجه بشین!

یه کم عاشقانه ست!

1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ

و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

 

2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.


3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.

 

4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.

انگشت شصت نمایانگر والدین است.

انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند،

به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.


5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید.

سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.

انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.

آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .

این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.


6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.

انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.

دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.


7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم

(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.

احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.

به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهاي عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند.

عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

 

انگشت شصت نشانه والدین

انگشت دوم خواهر و برادر

انگشت وسط خود شما

انگشت چهارم همسر شما

و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.

 




نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم مهر 1387 توسط دانشجو

   سُبحانَکَ یا لا اِلهَ اِ لا اَنتَ الغَوث الغَوث خَلِـّصنا مـِنَ النّارِ یا رَبِّ

 

خدایا دلم برات تنگ شده من بنده ی خوبی برات نبودم ولی تو بهترین خدایی من عاشقت هستم، منو دوست بدار

 

ای بزرگ طبیب هستی! به حق همین لحظات عزیز تمامی بیماران را شفا بده

پروردگارا! به من توانی بده تا بتونم دلهایی رو شاد کنم تو هم دلم را شاد نگهدار

خدایا از امروز بابت تمام نعمتهایی که می بینم اما برام عادی شده ازت تشکر می کنم فقط با همین یه کلمه : متشکرم

و تو آنقدر بزرگی که همین کلام رو هم از من قبول می کنی

می دونم

 




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط دانشجو

مترسک

از مترسكي سوال کردم: آيا از تنها ماندن در اين مزرعه بيزار نشده اي؟ پاسخم داد و گفت: "در ترساندن ديگران براي من لذّت بياد ماندني است پس من از کار خود راضي هستم و هرگز از آن بيزار نمي شوم!". اندکي انديشيدم و سپس گفتم: "راست گفتي! من نيز چنين لذتي را تجربه کرده بودم".
گفت: "تو اشتباه مي کني، زيرا کسي نمي تواند چنين لذتي را ببرد مگر آنكه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!". سپس او را رها کردم و درحالي که نمي دانستم آيا مرا مي ستايد يا تحقير مي کند.
يك سال بعد مترسك، فيلسوف و دانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را ديدم که سرگرم لانه ساختن زير کلاه او بودند!

   


                            

سکه:

در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت ولی سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جیب خود بیرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می‏اندازم، اگر رو بیاید پیروز می‏شویم و اگر پشت بیاید شکست می‏خوریم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نیروی فوق‏ العاده‏ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند. پس از پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: قربان، شما واقعاً می‏خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟ فرمانده با خونسردی گفت: بله و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود!

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 توسط دانشجو

ارزش یک زندگی در تاثیری است که بر سایر زندگی ها می گذارد


عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر. خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان. اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.
و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.

* برداشتی از این بیت مثنوی


     عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد     آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا

در این بخش سعی ما در این است که مطالبی کوتاه از عشق در قالب داستان ، شعر ،...ارائه بدهیم.

عشق به خدا،عشق به پدر و مادر،عشق به فرزند،عشق به دوست و....

در ادامه ی مطلب عناوین زیر را در مورد عشق می توانید بخوانید:

                  

عشق گمشده

ولی ای ماه قشنگ!

خلوت عاشقانه

 برادر،یاد ،مشعل،محاکمه ی عشق 

عشق و زمان

مرا به غیر عشق به نامی صدا نکن

وقتی خدا مادر را آفرید

 

 

 

 



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم شهریور 1387 توسط دانشجو

                   ای ایران ای مرز پر گوهر           ای خاکت سر چشمه ی هنر...

« ايران »، صداي خسته‏ام را بشنو اي « ايران »
شكواي ناي خسته‏ام را بشنو اي « ايران »
مي‏خوانم آوازي ميان ضرب توفان‏ها
مي‏خوانمت با رعد و برق و باد و باران‏ها
آواز من هر چند ايرانم غم‏انگيز است
با اين همه از عشق، از عشق تو لبريز است
من از «دماوند» و « سهند » ت قصه مي‏گويم
از كوه‏هاي سربلندت قصه مي‏گويم
از رودهايت، اشك‏هاي غرقه در خونت
از خشم « كرخه »، از نزاري‏هاي كارونت
در ذهن من ريگ روانت نيز سرسبز است
حتا كويرت نيز بي‏پاييز سرسبز است
ديگر چه جاي باغ‏هاي چون بهشت تو
اي در خزان هم سبز بودن سرنوشت تو
اوج ستون‏هاي بلندت « تخت جمشيد » ت
از سربلندي سر رسانيده به خورشيدت

ما میراث دار گذشتگان خود هستیم پس باید در شناخت ایرانمان تمام تلاش خود را بکنیم در همین جهت ما سعی می کنیم در همین بخش به معرفی هشت  اثر ثبت شده جهانی ایران  بپردازیم.

 باشد که ایرانمان تا ابد آباد و آزاد باشد

 



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام تیر 1387 توسط دانشجو

گفتگو با خردمندان و دانشوران ، پاداشی کمیاب است .( ارد بزرگ)


     در زندگی هر کدام از ما زمان هایی هست که تنها نوشتن می تواند تسکین دهنده و مایه آرامش باشد: لحظات اوج و فرود

این لحظات در زندگی بزرگترین اشخاص تاریخ هم وجود دارد با این تفاوت که دست نوشته ها و یا نامه های آن ها در زمره ی مهمترین اسناد تاریخی و یا زیبا ترین و شور انگیز ترین نامه های دنیا قرار می گیرد،که هر یک پیامی را برای خواننده در بر دارد و او را نا خود آگاه به تفکر وا می دارد شاید چون دید آن ها نسبت به پیرامونشان فرق می کرده است!

ما سعی داریم در این بخش با آوردن بخشی از نامه ها یا دست نوشته های بزرگان تاریخ ،برای چند لحظه ی هر چند کوتاه از دریچه ی دید آن ها به دنیا بنگریم  ما را همراهی کنید.

 برای خواندن مطالب روی آن ها کلیک کنید:     

وصیت نامه ی امیر المومنین

وصیت نامه ی داریوش هخامنشی

نامه ی شورانگیز چارلی چاپلین به دخترش

نامه ای از ویکتور هوگو

  نامه ی آبراهام لینکن به آموزگار پسرش 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 توسط دانشجو
   شعر


 زندگی پژمردن یک برگ نیست             بوسه ای در کوچه های مرگ نیست 

زندگی یعنی ترحم داشتن          با شقایق ها تفاهم داشت......


    شعر

زندگی یعنی تکاپو

زندگی یعنی هیاهو

زندگی یعنی شب نو، روز نو ، اندیشه ی نو

زندگی یعنی غم نو، حسرت نو ، پیشه ی نو

زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد

زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد

زندگی بایست یک دم « یک نفس حتی »

ز جنبش وا نماند

گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد.

زندگی هم چنان آب است

آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت

و بوی گند می گیرد

در ملال آبگیرش غنچه ی لبخند می میرد

آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند

مرغکان شوق در آیینه ی تارش نمی جوشند

من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ

من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز

بیم من از مرگ یک افسانه ی دلگیر بی آغاز و پایان است

من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم

من سرودی تازه خواهم خواند کش گوش کسی نشنیده باشد

 

در ادامه ی مطلب خواهید خواند:  چند شعر دانشجویی

 



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 توسط دانشجو
   عرفان



يک اراده قوي بر هر سد و مانعي هر قدر هم قوي ، حتي بر زمان نيز غلبه مي کند.( بالزاک)


همیشه پاره ای از حرف های من خدای من با توست، همیشه دست نیازم خدای من با توست. من از دریچه ی شب های قدر لبریزم، ولی گشودن زنجیر های من باتوست.

نه من توام، نه تو من، هم تو در منی هم من، بخوان جمال و جلالت ، لوای من با توست. مرا ببر به تماشای کاخ های قشنگ،  به کوه های بلندی که جای من با توست. همین که از تو بگویم برای من کافیست، همین که پاره ای از حرف های من با توست.

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:

بارخدایا تو که بشر و مخلوقت را این قدر دوست می داری چرا غم را برایش آفریدی؟

خداوند در جوابشان گفت: غم را به خاطر خودم آفریدم. چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد!

بهشت آنجاست،

پشت آن در، در اتاق کناری،

اما من کلید را گم کرده ام.

شاید فقط جایش را فراموش کرده ام.

                                                                                    

روحم را هفت بار نکوهش کرده ام:

نخستین بار هنگامی که او را فروتن دیدم تا شاید به جایگاهی رفیع دست یازد.

دومین بار هنگامی که او را دیدم در مقابل معلولین می لنگید.

سومین بار هنگامی که در انتخاب میان سختی و راحتی مختار بود و راحتی را بر گزید.

چهارمین بار هنگامی که خطایی مرتکب شد و خود را دلداری می داد که دیگران نیز خطا می کنند.

پنجمین بار هنگامی که از سر ضعف صبر پیشه کرد و صبر خویش را به قوت نسبت داد.

ششمین بار هنگامی که زشتی چهره ای را نکوهش کرد و نمی دانست که آن، یکی از نقابهای خودش است.

و هفتمین بار هنگامی که آوای ثنا سر داد و آن را فضیلتی پنداشت.

                                                                                   «  جبران خلیل جبران »

در ادامه ی مطلب می خوانید:

  عرفان چیست؟ ، هفت مرحله عرفان ایرانی،....



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 توسط دانشجو

 از دیروز بیاموز، برای امروز زندگی کن و امید به فردا داشته باش.(آلبرت اینشتن)


                                                                             

در میان حجم بالای اطلاعاتی که این روزها به طرق مختلف میان ما رد و بدل می شود داستان های کوتاه زیبایی هستند که شاید حجمشان از بیش از چند خط تجاوز نکند اما اثر زیبایی که بر قلب و روح آدمی بر جای می گذارند گاه شگفت انگیز است. داستان هایی که در این دنیای پر سرعت، گنگ و در هم پیچیده فرصتی هستند برای دوباره اندیشیدن و خلوتی هر چند کوتاه با خود.

این داستان ها عموماً از نویسنده هایی ناشناس هستند گرچه زیبایی و لطافتشان را اکثر ما می شناسیم.

 

داستان زیر یکی از زیباترین و معروف ترین داستان های این مجموعه هاست گرچه امکان تکراری بودنش بالاست ام اجازه بدهید زیبایی ها بارها تکرار شوند.

خوابی دیدم...

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم. بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.

در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم. یکی از آن ها متعلق به من بود و آن دیگری از آن خدا، وقتی به پشت سر نگاه می کردم جای پا های روی شن را می دیدم.

ناگهان متوجه شدم که چندین بار درطول مسیر زندگی ام، فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است. هم چنین متوجه شدم که این  در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی بوده است.

پس با ناراحتی از خداوند پرسیدم که خدایا،تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود ولی در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت، پس تو کجا بودی؟ نمی فهمم، چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم ، مرا تنها گذاشتی؟!

خدا پاسخ داد بنده ی بسیار عزیزم من در کنارت هستم و خواهم بود. هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت.

اگر در آزمون ها و رنج ها، فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوش حمل می کردم و آن رد پاها ، جای پای من بود.

عناوین داستان های کوتاه عبارتند از: 

پروانه ، روزی مردی خواب عجیبی دید

قدرت کلمات

برگی از تاریخ، از خدا خواستم

 

 

 

 



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 توسط دانشجو
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها

   مطالب جذاب ديگر





Powered by WebGozar

**اول نیت کنید**

Blog Skin
Copyleft © 2009- tasnimadaby.blogfa.com/